با فکر مناسب به موفقیت برسید

صفحات سایت

ابر برچسبها

آمار سایت




اتاق فکر

سایت تخصصی اتاق فکر

برای دریافت صوتهای آموزشی به شبکه تلگرام به آدرس زیر بپیوندید.

fekrema@

یا به این شماره پیامک بزنید: 09129400135

تلفن دفتر:88707284

برای خرید  از دکمه فروشگاه بالای  صفحه استفاده کنید.


 علاوه بر این سایت، سایت  ابرموفق حاوی مطالب  کاربردی استاد  راهداری به آدرس 

 زیر است در سایت  به بخش  نقشه آموزشی سایت بروید.

http://abarmovafagh.com



جلد کتاب اتاق فکر در 10 گام


کتاب  قوز فکری اثر دیگری از  مهندس راهداری مولف کتاب  اتاق فکر در 10 گام  در ابان ماه سال 1393 منتشر شد این کتاب  در حوزه تفکر فردی بوده و دارای تکنیکهای فراوان برای  ایجاد موفقیت فردی از طریق تفکر است.

کتاب قوز فکری به چاب چهارم رسید.




کتاب قوز مالی ازپول کودن تا پول هوشمند منتشر شد

کتابی متفاوت  درباره  پول





کتاب  سلاخی نخبگان

 دردوره قاجار و پهلوی 

از دستگیری ممدریش تا دستگیری باربی

به قلم استاد راهداری منتشرشد.






«شما در این سایت می­توانید از آخرین اطلاعات و آموزش­ها

 درحوزه اتاق فکر  مطلع شوید» 

   


در این سایت هر هفته مطالب جدیدی در باره اتاق فکر گذاشته می شود.

 محصولات  جدید:

                                     


دانلودها 

   دانلود  پاورپوینت  کلاس  آموزش تفکر فرمت pptx

  2- کلیک کنید برا ی دریافت  پاورپونت فرمت pdf

     3- کلیک کنید برا ی دریافت  فهرست دورههای طراحی شده مهارت اندیشه واتاق فکر. فرمت pdf جدید

  4- برنامه آموزش مهارت تفکر شامل: انضباط فکری و ابرهوش و...  در نیمه دوم سال 1393

  5  -برای دانلود رایگان فهرست و بخشی از کتاب قوز فکری  کلیک کنید.*************جدید****************

6-  فهرست محصولات  جدید 95

تعداد صفحه

نام  کتاب

قیمت

چاپ

سایت

پیامک

655

اتاق فکر

چهل و پنج هزار تومان 

هفتم 

09129400135

02188707284

www.Fekrema.ir

100030900




  نام  کتاب
 قیمت
  توضیحات
 تعداد صفحات
 قوز فکری دو جلد / چاپ دوم
 35 هزارتومان
 تفکر کاربردی
 684




                      








داستان- بازاریاب - آموزش تفکر



بازاریابِ جوان با اعتماد به نفسی بالا، درِ خانه ای را زد و به محض اینکه خانمِ خانه در را باز کرد،  قبل از اینکه حرفی زده بشه، پرید توی خانه و یک کیسه کود گاوی را خالی کرد روی فرش اتاق پذیرایی و گفت
: اگر من ظرف فقط کمتر از 3 دقیقه قادر به جمع و تمیز کردنِ همه ی اینها با این جاروبرقی قدرتمند نباشم، حاضرم که تمامِ این چیزهایی را كه ریختم، بخورم
    ذهن شما تا این جا داستان! در یک جهت حرکت میکند  ومنتظر است

خانم خانه ابرویی بالا انداخت و پرسید: سُــسِ سفید میخوای یا قرمز؟

 ذهن شما در یک لحظه می ماند که این جواب در ادامه داستات بالا نیست و حرکت  منطقی ذهن متوقف می شود.

بازاریاب: چطور مگه؟ خُب اگه باور نمی کنید زمان بگیرید...

باز ذهن در مسیر قبلی ادامه حرکت می دهد و  ذهن دچار سردر گمی است که چه کسی بالاخره موفق می شود بازرایاب یا صاحب خانه

خانم: الآن دقیقا سه روزه که برقِ خونه مون قَطعه....

این جواب اخر اصلا ذهن را در مسیر جدیدی به حرکت در  می آورد. اصل اموزش تفکر مدیریت ذهن و فکر است  و در حقیقت از این طریق  می توان  مدیریت بر مغز اعمال  کرد.

در اموزش تفکر از طریق داستان انقدر با ذهن شما بازی  می شود که تغییر نگرش برای ان یک امر عادی باشد.





اموزش تفکر از طریق طنز / خواستگاری

رفته بودیم واسه داداشم خواستگاری ما هم از خانوادههای سنتی  هستیم
دیدیم عروس نشسته خیلی ریلکس با شلوار لی و تیشرت …

موهایش را دم اسبی بسته بازوان سفیدش را انداخته بیرون
مامانم تو گوشم گفت خوبه والا نه شرمی نه حیایی نه … این ها دیگه  کی هستند پس کو هویت ایرانی 
همینجوری داشت می گفت:
 تا اینجا مغز شما با  کارکترها همراه شده و انهارا  تایید می کند 
که مامان عروس گفت دخترم چایی بیار 

 که عروس با چادر از آشپزخونه چایی به دست اومد !

 ذهن شما یک لحظه گیج می شود  پس شخصیت اولی که بود؟ او منتظر هست که خط بعدی به ان جواب می دهد 
هیچی دیگه فهمیدیم اون داداش عروس بوده :|


اگر ما می توانستیم به این سادگی نگرش و مغز خودمان را  مدیریت کنیم و د رهرجهتی که میخواستیم مغز را حرکت دهیم نتایج خوبی به بار می امد.ولی مغز در حالت عادی مقاو مت می کند. آموزش تفکر در حقیقت دادن مدیریت مغز و ذهن به شماست.




آموزش تفکر از طریق طنز


طنز به عنوان  یکی از مهمترین ابزار بهم ریختن روال عادی ذهن که همان فکرکردن است مدتی است ذهن مرا به خود مشغول ساخته است 

بیایم ظاهر بین نباشیم !
بعضیا ممکنه در ظاهر بیشعور بنظر بیان
اما وقتی باهاشون میگردیم و بیشتر میشناسیمشون

اینجا مغز شما  منتظر این هست که بگوید اما باطن آنها این جوری نیست 

می بینیم که باطنن هم بیشعورن !
حرکت مغز خودتان را دنبال کنید ببینید د رکل این ماجرا  چگونه جهت ان مداوم تغییر میکند و جهت فکر شما رابه انجایی می برد که خودش می خواهد نه این که مغز می خواهد در پایان داستان مغز در حالت بهت زده و تعجب نگاه می کند. ما در حالت عادی نمی توانیم با مغز خود چنین کاری بکنیم.




آموزش تفکر ازطریق داستان/ اقا محمد خان قاجار

در داستانها به راحتی نگرشهای   شما تغییر  می کند کاری که در حالت عادی بسیار دشوار است.

در زمان آغا محمد خان قاجار ، شخصى از حاکم شهر خود که با صدر اعظم نسبت داشت ، نزد صدر اعظم شکایت برد .
صدر اعظم دانست حق با شاکى است گفت : اشکالى ندارد ، مى توانى به اصفهان بروى .
مرد گفت : اصفهان در اختیار پسر برادر شماست .
گفت : پس به شیراز برو .
او گفت : شیراز هم در اختیار خواهر زاده شماست .
گفت : پس به تبریز برو .
گفت : آنجا هم در دست نوه شماست .
صدر اعظم بلند شد و با عصبانیت فریاد زد : چه مى دانم برو به جهنم .



نکته: در این جا  ذهن شما منتظر این هست که شاکی فرار کند اما داستا ن نگرش شما را در پایان عوض می کند به ادامه داستان توجه کنید :

مرد با خونسردى گفت : متاسفانه آنجا هم مرحوم پدر شما حضور دارد .

در این جا یک لحظه ذهن شما غافلگیر می شود و  در مسیری متفاوت به حرکت در می اید اگر شما چنین کاری رابا مغز خود بتوانید  انجام دهید شما متفکر هستید.یعنی بتوانید  در مسیری که  نیاز دارید  آن را به حرکت در بیاورید. بسیاری از افراد از تغییر  نگرش خود نا توان هستند.




کتاب قوز فکری

این کتاب  در شرکت هواپیمایی هما رو نمایی شد . قیمت آن 25 هزارتومان و 690 صفحه است. کتابی برای تفکر کاربردی است.


این کتاب به شما کمک می کند در زندگی خود تفکر کاربردی را  بکار بگیرید. تکنیکهای فراوان  و بیان تجربه های فکری از  مزایای این کتا ب و استقبال گسترده از آن است.


با  واریز مبلغ 35 هزار تومان به شماره حساب زیر و ارسال  شماره ی پیگیری به شماره  تلفن همراه  09122167104 یا به شماره 100030900پیامک بزنید محصول خود را در هرجای ایران  رایگان دریافت کنید .

1- شماره حساب صادرات:  0102314268008

2- شماره کارت صادرات: 6037691727451890   خانم نعمتی





اعتراف نزد کشیش درباره یهودی بزدل/ آموزش تفکر از طریق طنز


 طنز باعث تغییر عادتها و نگرشهای شما بدون هیچ پیش فرضی می شود حرکت ذهن خود را  در مثال زیر  دنبال کنید ببیندی چه ساده ذهن شما  فریب می خورد
ا
عتراف نزد کشیش درباره یهودی بزدل

مرد برای اعتراف نزد کشیش رفت .
« پدر مقدس ، مرا ببخش . در زمان جنگ جهانی دوم من به یک یهودی پناه دادم »
« مسلماً تو گناه نکرده ای پسرم »
« اما من ازش خواستم برای ماندن در انباری من هفته ای بیست شیلینگ بپردازد »
« خوب البته این یکی زیاد خوب نبوده . اما بالاخره تو جون اون آدم رو نجات دادی ، بنابر این بخشیده می شوی »
« اوه پدر این خیلی عالیه . خیالم راحت شد . حالا می تونم یه سئوال دیگه هم بپرسم ؟ »
« چی می خوای بپرسی پسرم ؟ »
« به نظر شما باید بهش بگم که جنگ تموم شده ؟




آموزش تفکر از طریق داستان /چکمه بچه


برخی اوقات به جا این که بدوید این طرف و انطرف فکر شما بایستی این طرف و ان طرف بدود.به جا این که پای شما بدود بایستی مغز شما بدود. این جمله که اول فکر کن بعد کار را شروع کن دقیقا به این موضوع باز می گردد. داستان زیر  نشانگر عجله ما در کارهاست بی توجهی که در بساری از کارهای ما وجود دارد .



خانم جوانی که در کودکستان برای بچه های 4 ساله کار میکرد

میخواست چکمه  های یه بچه ای رو پاش کنه ولی چکمه ها به

پای بچه نمیرفت، بعد از کلی فشار و خم و راست شدن،

بچه رو بغل میکنه و میذاره روی میز، بعد روی زمین

بلاخره با هزار جابجایی و فشار چکمه ها رو پای بچه میکنه و یه

نفس راحت میکشه که ...

هنوز آخیش گفتن تموم نشده که بچه میگه این چکمه ها لنگه

به لنگه است.

خانم ناچار با هزار بار فشار و اینور و اونور شدن و مواظب باشه

که بچه نیفته هر چه تونست کشید تا بالاخره بوتهای تنگ رو

یکی یکی از پای بچه درآورد.

گفت ای بابا و باز با همان زحمت زیاد پوتین ها رو این بار دقیق و

درست پای بچه کرد که لنگه به لنگه نباشه

ولی با چه زحمتی که بوت ها به پای بچه نمیرفتن و با فشار زیاد

بالاخره موفق شد که بوت ها رو پای این کوچولو بکنهکه بچه

میگه این بوتها مال من  نیست.

خانم جوان با یه بازدم طولانی و کله تکان دادن که انگار یک


مصیبتی گریبانگیرش شده، با خستگی تمام نگاهی به بچه

انداخت و گفت آخه چی بهت بگم.

دوباره با زحمت بیشتر این بوت های بسیار تنگ رو در آورد.

وقتی تمام شد پرسید خب حالا بوت های تو کدومه؟ بچه گفت

همین ها بوت های برادرمه ولی مامانم گفت
 

اشکالی نداره میتونم پام کنم...

مربی که دیگه خون خونشو میخورد سعی کرد خونسردی

خودش رو حفظ کنه و دوباره

این بوتهایی رو که به پای این بچه نمیرفت به پای اون کرد یک آه

طولانی کشید و بعد گفت خب حالا دستکش هات کجان؟ توی

جیبت که نیستن. بچه گفت توی بوت هام بودن دیگه!!!!!!!!!!!!!





آموزش تفکر ازطریق داستان/ سرباز و صدای او

من بارها گفته ام تفکر برای این است که از نگرش وفکر مان را تغییر دهیم بسیاری ا زاوقات نگرش ما حاصل فکر ونگرش ماست  داستان زیر به راحتی نشان یدهد که یک نگرش اشتباه تا کجا پیش می رود و می تواند یک زندگی را از بین ببرد.

یک سرباز راننده داشت یک تیمسار و یک سرهنگ را به یک پادگان تحت حفاظت می برد.

در فاصله بیست متری آن پادگان؛  راننده با صدایی آرام و خفه گفت:

« داریم الآن به منطقه نزدیک می شویم»

سرهنگ که راهنمایی تیمسار برای بازدید از پادگان را به عهده داشت، با صدایی آهسته به

تیمسار گفت: « قربان! ما داریم به منطقه نزدیک می شویم.»

پنج دقیقه بعد راننده با صدایی آرام و خفه گفت: « ما الآن از پل تحت حفاظت ارتش عبور کردیم .» سرهنگ با صدای خفه به تیمسار گفت: « قربان! ما از پل حفاظت ارتش عبور کردیم .»

تیمسار هم با صدایی خفه گفت: « جالبه.»

پنج دقیقه بعد راننده با صدایی خفه و آهسته گفت: « ما تا سه دقیقه دیگر به پادگان می رسیم.»

سرهنگ همان جمله را با صدایی آرام و رازآلود تکرار کرد و گفت: « ما تا سه دقیقه دیگر به پادگان می رسیم.»

تیمسار هم با همان صدای آرام گفت: « خیلی خوبه، خیلی خوبه.»

یک دقیقه بعد تیسمار از سرهنگ با صدایی خفه و آرام پرسید: « راستی ما برای چی یواش حرف می زنیم؟»

سرهنگ با همان صدای آرام از راننده پرسید: « سرکار! ما برای چی اینقدر یواش حرف می زنیم ؟»

راننده آهسته  پاسخ داد: « قربان  شما رو نمی دونم، ولی من بخاطر این که گلوم درد می کنه آهسته حرف می زنم... ! »





پوستین کهنه در دربار-آموزش تفکر اتغییر نگرش

 
ایاز، غلام شاه محمود غزنوی (پادشاه ایران) در آغاز چوپان بود. وقتی در دربار سلطان محمود به مقام و منصب دولتی رسید، چارق و پوستین دوران فقر و غلامی خود را به دیوار اتاقش آویزان کرده بود و هر روز صبح اول به آن اتاق می‌رفت و به آنها نگاه می‌کرد و از بدبختی و فقر خود یاد می‌‌آورد و سپس به دربار می‌رفت. او قفل سنگینی بر در اتاق می‌بست. درباریان حسود که به او بدبین بودند خیال کردند که ایاز در این اتاق گنج و پول پنهان کرده و به هیچ کس نشان نمی‌دهد. به شاه خبر دادند که ایاز طلاهای دربار را در اتاقی برای خودش جمع و پنهان می‌کند. سلطان می‌دانست که ایاز مرد وفادار و درستکاری استاما گفت: وقتی ایاز در اتاقش نباشد بروید و همه طلاها و پولها را برای خود بردارید.

نیمه شب، سی نفر با مشعل‌های روشن در دست به اتاق ایاز رفتند. با شتاب و حرص قفل را شکستند و وارد اتاق شدند. اما هرچه گشتند چیزی نیافتند. فقط یک جفت چارق کهنه و یک دست لباس پاره آنجا از دیوار آویزان بود. آنها خیلی ترسیدند، چون پیش سلطان دروغزده می‌شدند.




آموزش تفکر از طریق داستان / مردی که قصد ازدواج داشت



تغییر نگرش باعث تغییر فکر می شود  شما در این داستان می بینید که چگونه   می توان تغییر نگرش داد  به جای گفتن جمله های طولانی با یک جمله کوتاه این کار را کرد.
 

مردی که قصد ازدواج داشت پ
Description: http://up.98love.ir/up/mamadzar/Pictures/Bride-and-Groom%20(7).jpgس بـه یـک بـنـگـاه ازدواج مـراجـعـه کــرد کـه روی آن نـوشـتـه شـده بـود: "بـنـگـاه هـمـسـریـابـی" مـرد در را بـاز کـرد و وارد اتـاقـی شـد کـه دو در داشـت....

روی یـکـی از آنـهـا نـوشـتـه شـده بـود "زشـت" و روی دیـگـری "زیـبــا" در زیـبــا را فـشـار داد و وارد اتـاق شـد....

دو در دیـگــر دیـد,روی یـکـی نـوشـتـه شـده بـود "کـدبـانـو" و روی دیـگـری "شـلـخـتـه" او از در کـدبـانـوی خـوب وارد شـد....

در آنـجـا دو در دیـگــر بـود کـه روی یـکـی "جـوان" و روی دیـگـری "پـا بـه سـن گـذشـتـه" نـوشـتـه شـده بـود....

از در جـوان وارد شـد... تـه اتـاق آیـنـه ی دیـواری بـزرگـی دیـده مـی شـد کـه روی آن نـوشـتـه شـده بـود: ""بـا چـنـیـن ادعــا و تـوقـعـاتـی بـهــتــر اسـت اول خـودتـان را در آیـنـه نـگــاه کـنـیـد.







آموزش تفکر از طریق داستان/نامه ای به خدا

 


در این  داستان شما به خوبی نحوه نگرش به یک حادثه ثابت را می بیندید  تفکر منفی و تفکر مثبت و چگونگی  تعامل این نگرشها چقدر ما در زندگی خودمان  اسیر نگرشهای اشتباه شده ایم. من به زودی در کتاب اموزش تفکر از طریق داستان به کالبد شکافی این داستانها خواهم پرداخت.



یک روز کارمند پستی که به نامه هایی که آدرس نامعلوم دارند رسیدگی می کرد متوجه نامه ای که روی پاکت آن با خطی لرزان نوشته شدhttp://img1.tebyan.net/Big/1389/09/75203250140147125183214147221183516517036184.jpgه بود نامه ای به خدا !با خودش فکر کرد بهتر است نامه را باز کرده و بخواند.در نامه این طور نوشته شده بود :خدای عزیزم بیوه زنی 83 ساله هستم که زندگی ام با حقوق نا چیز باز نشستگی می گذرد.دیروز یک نفر کیف مرا که صد دلار در آن بود دزدید.این تمام پولی بود که تا پایان ماه باید خرج می کردم.یکشنبه هفته دیگر عید است وتمام پولی بود که تا پایان ماه باید خرج می کردم.یکشنبه هفته دیگر عید است و من دو نفر از دوستانم را برای شام دعوت کرده ام. اما بدون آن پول چیزی نمی توانم بخرم.  هیچ کس را هم ندارم تا از او پول قرض بگیرم.تو ای خدای مهربان تنها امید من هستی به من کمک کن...کارمند اداره پست خیلی تحت تاثیر قرار گرفت و نامه را به سایر همکارانش نشان داد.نتیجه این شد که همه آنها جیب خود را جستجو کردند و هر کدام چند دلاری روی میز گذاشتند.در پایان 96 دلار جمع شد و برای پیرزن فرستادند
همه کارمندان اداره پست از اینکه توانسته بودند کار خوبی انجام دهند خوشحال بودند.عید به پایان رسید و چند روزی از این ماجرا گذشت.تا این که نامه دیگری از آن پیرزن به اداره پست رسیدکه روی آن نوشته شده بود: نامه ای به خدا !همه کارمندان جمع شدند تا نامه را باز کرده و بخوانند. مضمون نامه چنین بود:خدای عزیزم. چگونه می توانم از کاری که برایم انجام دادی تشکر کنم . با لطف تو توانستم شامی عالی برای دوستانم مهیا کرده وروز خوبی را با هم بگذرانیم. من به آنها گفتم که چه هدیه خوبی برایم فرستادی...البته چهار دلار آن کم بود که مطمئنم کارمندان اداره پست آن را برداشته اند 




آموزش تفکر ازطریق طنز- سمعک

تغییر به موقع نگرشها و د رنظر گرفتن معنی جدید باعث رشد ذهنی شما خواهد شد  مشکل مردم این هست که نمیتوانند تفسیرهای متفاوت ا زتجارب خود داشته باشند  و این  کار با تغییر نگرش امکان پذیر است. داستان زیر به راحتی نگرش ما را  درباره سمعک تغییر  می دهد.

سمعک

یارو میره سمعک بخره، فروشنده میگه: همه جورشو داریم، 1000 تومنی تا 1000000 تومنی.یارو میگه: 1000 تومنی اش چه جوری کار میکنه؟فروشنده میگه: این اصلا کار نمیکنه فقط چیزی که هست وقتی مردم اینو میبینن، بلندتر حرف میزنن





آموش تفکر از طریق طنز/ گوش کوب حاضر جوابی

تفکر واگرا به شماکمک می کنددرجایی که همه مثل هم فکر می کنند شما متفاوت فکر کنید متفاوت حرف بزنید دیدین مثالهایی از تفکر واگرا باعث می شود این نوع تفکر در شما فعال شود .

ﺩﺍﺭﯾﻢ ﺁﺑﮕﻮﺷﺖ ﻣﯿﺨﻮﺭﯾﻢ, ﮔﻮﺵ ﮐﻮﺏُ ﮔﺮﻓﺘﻢ ﺩﺳﺘﻢ، ﺗﯿﺮﯾﭗ

ﺧﺎﻃﺮﻩ ﻫﺎﯼ ﮐﻮﺩﮐﯽ…. ﺑﻪ ﺑﭽﻪ ﺧﻮﺍﻫﺮﻡ ﻣﯿﮕﻢ :ﺩﺍﯾﯽ ﺟﻮﻥ ﺍﯾﻦ
ﮔﻮﺵ ﮐﻮﺏ ﺳﻨﺶ ﺍﺯ ﻣﻨﻢ ﺑﯿﺸﺘﺮﻩ…. ﻣﺎﺩﺭﻡ ﺍﺯ ﺍﻭﻥ ﻭﺭ
ﻣﯿﮕﻪ :ﻓﺎﯾﺪﺷﻢ ﻫﻤﯿﻦ ﻃﻮﺭ!!
 اگر این حاضر جوابی مادر در جای درست خودش بکار گرفته شود باعث رشد  هم خودش و هم زندگیش خواهد شد.




در خواست خانوادهها برای آموزش تفکر برای بچه ها

دیروز در جلسه روبرداری از کتاب قوز فکری در هما در مهر اباد  تعدادی از خانوادهها در خواست برگزاری دوره برای کودکان را داشتند که با توجه به  کمبود وقت  و نبود بودجه کافی برای این کار عملا شکل گیری چنین کاری در  ایران به سختی  امکانپذیر است. البته من به دنبال فرصتی هستم که  در زمان مناسب این کار را انجام دهم  انها می گفتند در  آموزش تفکر از  طریق داستان بچه ها کاملا ساکت شده و با دقت زیادی گوش می کردند.



آموزش تفکر از طریق داستان / جعبه کفش

قضاوت کردن  مانع فکرکردن است در این داستان قضاوتهای خود را بررسی کنی کجای داستان قضاوت اشتباه کردید.



زن وشوهری بیش از 60سال با یکدیگر زندگی مشترک داشتند. آنها همه چیز را به طور مساوی بین خود تقسیم کرده بودند. در مورد همه چیز با هم صحبت می کردند و هیچ چیز را از یکدیگر مخفی نمیکردند مگر یک چیز:یک جعبه کفش در بالای کمد پیرزن بود که از شوهرش خواسته بود هرگز آن را باز نکند و در مورد آن هم چیزی نپرسد.

در همه ی این سالها پیرمرد آن را نادیده گرفته بود و در مورد جعبه فکر نمی کرد. اما بالاخره یکروز پیرزن به بستر بیماری افتاد و پزشکان از او قطع امید کردند.

در حالی که با یکدیگر امور باقی را رفع رجوع می کردند پیرمرد جعبه کفش را از بالای کمد آورد و نزد همسرش برد. پیرزن تصدیق کرد که وقت آن رسیده که همه چیز را در مورد آن جعبه به شوهرش بگوید. واز او خواست تا در جعه را باز کند. وقتی پیرمرد در جعبه را باز کرد دو عروسک بافتنی و دسته ای پول بالغ بر 95 هزاردلار پیدا کرد. پیرمرد در این باره ازهمسرش سوال کرد.

پیرزن گفت:”هنگامی که ما قول و قرار ازدواج گذاشتیم مادر بزرگم به من گفت که راز خوشبختی زندگی مشترک در این است که هیچ وقت مشاجره نکنید. او به من گفت که هر وقت از دست تو عصبانی شدم باید ساکت بمانم و یک عروسک ببافم.”

پیرمرد به شدت تحت تاثیر قرار گرفت. تمام سعی خود را به کار برد تا اشک هایش سرازیر نشود. فقط دو عروسک در جعبه بودند. پس همسرش فقط دو بار در طول تمام این سا های زندگی و عشق از او رنجیده بود. از این بابت در دلش شادمان شد.

سپس به همسرش رو کرد و گفت:”عزیزم، خوب، این در مورد عروسک ها بود. ولی در مورد این همه پول چطور؟ اینها از کجا آمده؟”

پیرزن در پاسخ گفت: ” آه عزیزم، این پولی است که از فروش عروسک ها بدست آورده ام.”








شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic