تبلیغات
اتاق فکر - مطالب ابر اتاق فکر

با فکر مناسب به موفقیت برسید

صفحات سایت

ابر برچسبها

آمار سایت




آموزش تفکر از طریق داستان / اسکناس مچاله

مدیریت نگرش و تفکر اولین درس تفکر است این داستان با نگرش و تفکر حضار بازی  میکند ودرس خوبی د رانتها به انها می دهد.

یک سخنران معروف در مجلسی که دویست نفر در آن حضور داشتند، یک اسکناس هزار تومانی را از جیبش بیرون آورد و پرسید: چه کسی مایل است این اسکناس را داشته باشد؟ دست همه حاضرین بالا رفت.

سخنران گفت: بسیار خوب، من این اسکناس را به یکی از شما خواهم داد ولی قبل از آن می خواهم کاری بکنم. و سپس در برابر نگا ه های متعجب، اسکناس را مچاله کرد و پرسید: چه کسی هنوز مایل است این اسکناس را داشته باشد؟ و باز هم دست های حاضرین بالا رفت.

این بارمرد، اسکناس مچاله شده را به زمین انداخت و چند بار آن را لگد مال کرد و با کفش خود آن را روی زمین کشید. بعد اسکناس را برداشت و پرسید: خوب، حالا چه کسی حاضر است صاحب این اسکناس شود؟ و باز دست همه بالا رفت. سخنران گفت: دوستان ، با این بلاهایی که من سر اسکناس در آوردم، از ارزش اسکناس چیزی کم نشد و همه شما خواهان آن هستید. و ادامه داد: در زندگی واقعی هم همین طور است، ما در بسیاری موارد با تصمیمــاتی که می گیریم یا با مشکلاتی که روبرو می شویم، خم می شویم، مچالــه می شویم، خاک آلود می شویم و احساس می کنیم که دیگر پشیزی ارزش نداریم، ولی این گونه نیست و صرف نظر از این که چه بلایی سرمان آمده است هرگز ارزش خود را از دست نمی دهیم و هنوز هم برای افرادی که دوستمان دارند، آدم با ارزشی هستیم.






داستان- بازاریاب - آموزش تفکر



بازاریابِ جوان با اعتماد به نفسی بالا، درِ خانه ای را زد و به محض اینکه خانمِ خانه در را باز کرد،  قبل از اینکه حرفی زده بشه، پرید توی خانه و یک کیسه کود گاوی را خالی کرد روی فرش اتاق پذیرایی و گفت
: اگر من ظرف فقط کمتر از 3 دقیقه قادر به جمع و تمیز کردنِ همه ی اینها با این جاروبرقی قدرتمند نباشم، حاضرم که تمامِ این چیزهایی را كه ریختم، بخورم
    ذهن شما تا این جا داستان! در یک جهت حرکت میکند  ومنتظر است

خانم خانه ابرویی بالا انداخت و پرسید: سُــسِ سفید میخوای یا قرمز؟

 ذهن شما در یک لحظه می ماند که این جواب در ادامه داستات بالا نیست و حرکت  منطقی ذهن متوقف می شود.

بازاریاب: چطور مگه؟ خُب اگه باور نمی کنید زمان بگیرید...

باز ذهن در مسیر قبلی ادامه حرکت می دهد و  ذهن دچار سردر گمی است که چه کسی بالاخره موفق می شود بازرایاب یا صاحب خانه

خانم: الآن دقیقا سه روزه که برقِ خونه مون قَطعه....

این جواب اخر اصلا ذهن را در مسیر جدیدی به حرکت در  می آورد. اصل اموزش تفکر مدیریت ذهن و فکر است  و در حقیقت از این طریق  می توان  مدیریت بر مغز اعمال  کرد.

در اموزش تفکر از طریق داستان انقدر با ذهن شما بازی  می شود که تغییر نگرش برای ان یک امر عادی باشد.





اموزش تفکر از طریق طنز / خواستگاری

رفته بودیم واسه داداشم خواستگاری ما هم از خانوادههای سنتی  هستیم
دیدیم عروس نشسته خیلی ریلکس با شلوار لی و تیشرت …

موهایش را دم اسبی بسته بازوان سفیدش را انداخته بیرون
مامانم تو گوشم گفت خوبه والا نه شرمی نه حیایی نه … این ها دیگه  کی هستند پس کو هویت ایرانی 
همینجوری داشت می گفت:
 تا اینجا مغز شما با  کارکترها همراه شده و انهارا  تایید می کند 
که مامان عروس گفت دخترم چایی بیار 

 که عروس با چادر از آشپزخونه چایی به دست اومد !

 ذهن شما یک لحظه گیج می شود  پس شخصیت اولی که بود؟ او منتظر هست که خط بعدی به ان جواب می دهد 
هیچی دیگه فهمیدیم اون داداش عروس بوده :|


اگر ما می توانستیم به این سادگی نگرش و مغز خودمان را  مدیریت کنیم و د رهرجهتی که میخواستیم مغز را حرکت دهیم نتایج خوبی به بار می امد.ولی مغز در حالت عادی مقاو مت می کند. آموزش تفکر در حقیقت دادن مدیریت مغز و ذهن به شماست.




آموزش تفکر از طریق داستان / جعبه کفش

قضاوت کردن  مانع فکرکردن است در این داستان قضاوتهای خود را بررسی کنی کجای داستان قضاوت اشتباه کردید.



زن وشوهری بیش از 60سال با یکدیگر زندگی مشترک داشتند. آنها همه چیز را به طور مساوی بین خود تقسیم کرده بودند. در مورد همه چیز با هم صحبت می کردند و هیچ چیز را از یکدیگر مخفی نمیکردند مگر یک چیز:یک جعبه کفش در بالای کمد پیرزن بود که از شوهرش خواسته بود هرگز آن را باز نکند و در مورد آن هم چیزی نپرسد.

در همه ی این سالها پیرمرد آن را نادیده گرفته بود و در مورد جعبه فکر نمی کرد. اما بالاخره یکروز پیرزن به بستر بیماری افتاد و پزشکان از او قطع امید کردند.

در حالی که با یکدیگر امور باقی را رفع رجوع می کردند پیرمرد جعبه کفش را از بالای کمد آورد و نزد همسرش برد. پیرزن تصدیق کرد که وقت آن رسیده که همه چیز را در مورد آن جعبه به شوهرش بگوید. واز او خواست تا در جعه را باز کند. وقتی پیرمرد در جعبه را باز کرد دو عروسک بافتنی و دسته ای پول بالغ بر 95 هزاردلار پیدا کرد. پیرمرد در این باره ازهمسرش سوال کرد.

پیرزن گفت:”هنگامی که ما قول و قرار ازدواج گذاشتیم مادر بزرگم به من گفت که راز خوشبختی زندگی مشترک در این است که هیچ وقت مشاجره نکنید. او به من گفت که هر وقت از دست تو عصبانی شدم باید ساکت بمانم و یک عروسک ببافم.”

پیرمرد به شدت تحت تاثیر قرار گرفت. تمام سعی خود را به کار برد تا اشک هایش سرازیر نشود. فقط دو عروسک در جعبه بودند. پس همسرش فقط دو بار در طول تمام این سا های زندگی و عشق از او رنجیده بود. از این بابت در دلش شادمان شد.

سپس به همسرش رو کرد و گفت:”عزیزم، خوب، این در مورد عروسک ها بود. ولی در مورد این همه پول چطور؟ اینها از کجا آمده؟”

پیرزن در پاسخ گفت: ” آه عزیزم، این پولی است که از فروش عروسک ها بدست آورده ام.”





داستان جوان چاقوکش و مسجد/ داستان اموزش تفکر

 بازی با نگرش به ماهیچههای شما ورزش می دهد داستان زیر به زیبایی نگرشهای معمول ما را به چالش می کشد.


جوانی با چاقو وارد مسجد شد و گفت :

بین شما کسی هست که مسلمان باشد ؟

همه با ترس و تعجب به هم نگاه کردند و سکوت در مسجد حکمفرما شد ، بالاخره پیرمردی با ریش سفید از جا برخواست و گفت :

آری من مسلمانم.

جوان به پیرمرد نگاهی کرد و گفت با من بیا ،

پیرمرد بدنبال جوان براه افتاد و با هم چند قدمی از مسجد دور شدند ، جوان با اشاره به گله گوسفندان به پیرمرد گفت که میخواهد تمام آنها را قربانی کند و بین فقرا پخش کند و به کمک احتیاج دارد .

پیرمرد و جوان مشغول قربانی کردن گوسفندان شدند و پس از مدتی پیرمرد خسته شد و به جوان گفت که به مسجد بازگردد و شخص دیگری را برای کمک با خود بیاورد.

جوان با چاقوی خون آلود به مسجد بازگشت و باز پرسید :

آیا مسلمان دیگری در بین شما هست ؟

افراد حاضر در مسجد که گمان کردند جوان پیرمرد را بقتل رسانده نگاهشان را به پیش نماز مسجد دوختند .

پیش نماز رو به جمعیت کرد و گفت :

چرا نگاه میکنید ، به عیسی مسیح قسم که با چند رکعت نماز خواندن کسی مسلمان نمیشود ...





تکنیک توهم خلاق

تکنیک توهم خلاق به این موضوع اشاره دارد این چیزی که شما در حال دیدین هستید چه میزان واقعیت  حقیق و چه میزان اشتباه است و ب رهم منطبق هستند. یکی از پرکابردترن مسائل در حوزه تفکر این است که شما  بتوانید  واقعیت اصلی را تشخیص دهید.اکثر مواقع خلاقیت، نتیجه تشخیص خطاها از واقعیتها است. وتفکر خلا ق نوعی از تفکر است. یکی از بزرگترین مشکلات انسانها این است که تفسیر اشتباه از تجارب خود دارند و این موضوع را نمی توانند تشخیص دهند.



چیزهایی که چشم شما می بینید و طوری که مغز شما آنرا ترجمه و تفسیر می کند، باعث این خطا یا توهم می گردد. مغز شما آنچه را که چشمتان دیده است به تکانه های الکترونیکی تبدیل و آنرا منتقل می کند. وظیفه ذهن، هوش یا آگاهی مرتب کردن و دسته بندی این نشانه های الکترونیکی و قابل فهم نمودن آنهاست. بنابرین تصاویری که در ذهن شماست، کپی مستقیم اشیاء نیست بلکه کدهای خلاصه ایست که از طریق شبکه عصبی به مغز شما ارسال شده است. بدین ترتیب هیچ رنگ، بو، صدا یا مزه ای در بافتهای عصبی شما وجود ندارد که به مغز منتقل شود، بلکه تنها تکانه های کدبندی شده ای هستند که به مغز ارسال می شوند. 

از آنجایی که سیم پیچی مغز انسانها با یکدیگر تفاوت دارد و از آنجایی که بعضی از افراد در انتقال اطلاعات در شبکه عصبی خود (انتقال از قسمت چپ به قسمت راست مغز) دارای مشکلاتی هستند و همچنین از آنجا که عده ای سیستم اعصابشان از نظر فیزیکی طوری است که کد گذاریها غلط انجام می شود (مانند افرادی که بیماری کور رنگی دارند) لذا همه افراد در همه مواقع درک یکسانی از یک موضوع ندارند و ارتباط ادراکی چشم و مغز همیشه منجر به درکی منسجم از واقعیت نمی شود.بلکه بعضی از اوقات با یکدیگر تضاد پیدا می کنند. حال فرض کنید چشم و مغز نتواند درک منسجم و درستی از واقعیت آنچه که دیده اید، ارایه دهد و تمایلات و انتظارات ما نیز در موضوع اثر گذاشته باشد. حال با اطلاعات رسیده چه کار باید کرد؟ چقدر می توان به آن اتکا کرد. آیا آنچه را که دیده ایم همان واقعیت است؟
در پاسخ باید گفت شاید تنها راهی که بوسیله آن بتوان واقعیت را مورد شناسایی و بررسی قرار داد، حذف پیش فرضها و تمایلات یا عینکها و فیلترهای پنهانی است که بر موضوع اثر گذاشته، برای این منظور اولین قدم این است که متوجه شویم حواس پنجگانه نشان دهنده دقیقی از واقعیت بیرونی نیستند و این خود از ضرورتهای یک فکر خلاق است. شما برای ارزیابی صحیح دنیای اطراف خود و تعریف درست مسایل بایستی در جایگاهی فراتر از اطلاعات رسیده از حواستان قرار گیرید.
منظور و هدف این تکنیک این است که شما بتوانید با قدرت توهم و خیلی از اوقات با خطاهای عمدی خود طور دیگری به مسایل نگاه کرده تا بدینوسیله اصل و واقعیت موضوع را دریابید. در واقع بدینوسیله سعی می کنید مجازا سیم پیچی مغز خود را تغییر، اصلاح یا توسعه دهید. این سعی باعث می شود مقداری اطلاعات از شکافهای موجود در بافتهای عصبی، آزاد شده و بوسیله پیوند با اطلاعات قبلی، الگوی ذهنی جدیدی ساخته می شود و یا موضوع از الگوی ذهنی قبلی به الگوی دیگری انتقال یابد و نهایتا این فعل و انفعالات موجب الهام یا بصیرت و کشف ناگهانی و غیر منتظره ای شود.
بنابراین برای اینکه بتوانیم خلاقانه با موضوعات برخورد کنیم یا راه حلهای جدیدی برای مسایلمان پیدا کنیم، گاهی احتیاج است بوسیله قدرت خیال و توهم موضوع را از زوایای دیگری ببینیم، هر چند که دیدن از آن زاویه اشتباه به نظر آید ( وقتی چیزی را اشتباه حس میکنیم که مفهوم درک شده از آن با مفهوم مورد انتظار ما مغایر باشد و چه بسا خیلی از مفاهیم مورد انتظار ما ممکن است غلط باشد لذا رفتن راه اشتباه باعث شناسایی و اصلاح فکرها و مفروضات غلط ما می شود). به همین دلیل بسیاری از افراد خلاق کارهایی می کنند که در ابتدا احمقانه به نظر می رسد.




اغتشاشهای فکری و انضباط فکری

بسیاری  از افراد از من می پرسند  چگونه انضباط فکری پیدا کنیم؟  انضباط فکری  مولف ههای فراوانی دارد. اما یکی از  مهمترین انها این است  که جدول ارزشهای خود را پیدا کنید و ان را با  جدول اهداف خود انطباق دهید من د رهمین سایت مطلبی رادراین خصوص  حدود  دوماه پیش گذاشته ام. که میتواند راه گشای شما باشد. در کتاب قوز فکری فصلی دراین باره وجود دارد.

یک سئوال از شما می پرسم اگر یک روز از زندگی شما باقیمانده باشد سراغ چه کاری می روید؟ اگر شما جواب این سئوال سریع بدهید  و بعد ان کار با شغل و زندگی شما هم نوا باشد شما انضباط فکری دارید. مثلا فرد ی در مقابل این سئوال گفت یک نقاشی روی دیوار شهر می کشم.اما شغل او حسابداری بود .لذا به او گفتم شغل خودش را تغییر بدهد و سراغ هن ربرود و این کار را کرد و موفق هم شد چون از شغل حسابداری لذتی نمی برد. من هم در قوز فکری و هم کتابی دراینده به صورت مختص درباره انضباط فکری تالیف خواهم کرد .




جراح و تعمیرکار- اموزش تفکر از طریق داستان

 

چرا برخی بهتر از دیگران فکر میکنند؟ چرا در شرایط مساوی برخی  دادههای بهتری تولید می کنند؟ این سئوال بسیار مهمی است

که مرا واداشت به دنیال آموزش اندیشه بروم.

من علاقه زیادی به اموزش تفکر از طریق داستان دارم و ان را  روش مناسبی برای  اموزش تفکر میدانم  طرح سئوال  و پاسخ پزشک ظرافتهایی خاص از نوع تفکر دارد که می تواند  باعث شود نگرش جدیدی در ذهن شما شکل بگیرد.

جراح و تعمیرکار

 

روزی جراحی برای تعمیر اتومبیلش آن را به تعمیرگاهی برد!

تعمیرکار بعد از تعمیر به جراح گفت: من تمام اجزا ماشین را به خوبی می شناسم و موتور و قلب آن را کامل باز می کنم و تعمیر میکنم! در حقیقت من آن را زنده می کنم! حال چطور درآمد سالانه ی من یک صدم شما هم نیست؟!

جراح نگاهی به تعمیرکار انداخت و گفت : اگر می خواهی درآمدت ۱۰۰برابر من شود اینبار سعی کن زمانی که موتور در حال کار است آن را تعمیر کنی!





اموزش تفکر از طریق داستان / کوزه ترک خورده

این داستان با تغییر  ناگهانی نگرش شما عملا  نوعی تفکر جانبی است .

در افسانه ای هندی آمده است که مردی هر روز دو کوزه بزرگ آب به دو انتهای چوبی می بست...چوب را روی شانه اش می گذاشت و برای خانه اش آب می برد.

 

یکی از کوزه ها کهنه تر بود و ترک های کوچکی داشت. هربار که مرد مسیر خانه اش را می پیمود نصف آب کوزه می ریخت.


مرد دو سال تمام همین کار را می کرد. کوزه سالم و نو مغرور بود که وظیفه ای را که به خاطر انجام آن خلق شده به طورکامل انجام می دهد. اما کوزه کهنه و ترک خورده شرمنده بود که فقط می تواندنصف وظیفه اش را انجام دهد.


هر چند می دانست آن ترک ها حاصل سال ها کار است. کوزه پیر آنقدر شرمنده بود که یک روز وقتی مرد آماده می شد تا از چاه آب بکشد تصمیم گرفت با او حرف بزند : " از تو معذرت می خواهم. تمام مدتی که از من استفاده کرده ای فقط از نصف حجم من سود برده ای...فقط نصف تشنگی کسانی را که در خانه ات منتظرند فرو نشانده ای. "


مرد خندید و گفت: " وقتی برمی گردیم با دقت به مسیر نگاه کن. " موقع برگشت کوزه متوجه شد که در یک سمت جاده...سمت خودش... گل ها و گیاهان زیبایی روییده اند.


مرد گفت: " می بینی که طبیعت در سمت تو چقدر زیباتر است؟ من همیشه می دانستم که تو ترک داری و تصمیم گرفتم از این موضوع استفاده کنم.


این طرف جاده بذر سبزیجات و گل پخش کردم و تو هم همیشه و هر روز به آنها آب می دادی. به خانه ام گل برده ام و به بچه هایم کلم و کاهو داده ام. اگر تو ترک نداشتی چطور می توانستی این کار را بکنی؟


نگاه متفاوت به  ضعفها و تهیدیات داشتن و تبدیل آن به فرصت و مزیت چیزی است که یک ذهن آزموده بر می اید تفکر صحیح به شما مکم میکند تا بتوانید ذهن خود را برای چنین خروجیهایی اماده سازید 





داستان /تئوری پنجره شکسته/ داستانی واقعی کنترل جرم درامریکا / بی فکری مسری است.

چندی پیش در همین سایت مطلبی درباره مسری بودن بی فکری گذاشتم  با فکری هم  مسری است یک فکر کوچک وساده می تواند جامعه ای را نجات دهد. داستان زیراثر یک فکر ساده را نشان میدهد که چگونه  یک شهر پرجرم و جنایت توسط آن کنترل شد. آموزش تفکر از طریق داستان  یکی از روشهای تدریس تفکرمن  است. که در کتاب  نیز  مثالهایی آورده شده است. نکته اموزنده این داستان ریز بدون موضوع توجه شده و اثر بزرگ ان است.


تئوری پنجره شکسته 
در دهه هشتاد در نیویورک ​باج گیری در ایستگاهها و در داخل قطارها امری روزمره و عادی بود. فرار از پرداخت پول بلیط رایج بود و سیستم مترو ٢٠٠ میلیون دلار در سال از این بابت ضرر می کرد. مردم از روی نرده ها بداخل ایستگاه می پریدند و یا ماشین ها را از قصد خراب می کردند و یکباره سیل جمعیت بدون پرداخت بلیط به داخل سرازیر می شد. اما آنچه که بیش از همه به چشم می خورد گرفیتی (Graffiti) بود. (گرفیتی نقش ها و عبارات عجیب و غریب و در همی است که بر روی دیوار نقاشی و یا نوشته می شود). هر شش هزار واگنی که در حال کار بودند از سقف تا کف و از داخل و خارج از گرفیتی پوشیده شده بودند. آن نقش و نگارهای نامنظم و بی قاعده چهره ای زشت و عبوس و غریب را در شهر بزرگ زیرزمینی نیویورک پدید آورده بودند. اینگونه بود وضعیت شهر نیویورک در دهه ١٩٨٠ شهری که موجودیتش در چنگال جرم و جنایت و کرک فشرده می شد.

با آغاز دهه ١٩٩٠ به ناگاه وضعیت گوئی به یک نقطه عطف برخورد کرد. سیر نزولی آغاز گردید. قتل و جنایت به میزان ٧٠ درصد و جرائم کوچکتر مانند دزدی و غیره ۵٠ درصد کاهش یافت. در ایستگاههای مترو....  با پایان یافتن دهه ١٩٩٠، ٧۵ درصد از جرائم از میان رفته بود. در سال ١٩٩۶ وقتی گوئتز برای بار دوم بدلیل شکایت کیبی جوانی که فلج شده بود به محاکمه فراخوانده شد روزنامه ها و مردم کمترین اعتنائی دیگر به داستان وی نکردند. زمانی که نیویورک امن ترین شهر بزرگ آمریکا شده بود دیگر حافظه ها علاقه ای به بازگشت به روزهای زشت گذشته را نداشتند.

اتفاقی که در نیویورک افتاد همه حالات مختلف را بخود گرفت مگر یک تغییر تدریجی. کاهش جرائم و خشونت ناگهانی و به سرعت اتفاق افتاد. درست مثل یک اپیدمی. بنابراین باید عامل دیگری در کار می بود. باید توضیح دیگری برای این وضعیت پیدا می شد. این "توضیح دیگر" چیزی نبود مگر تئوری "پنجره شکسته" (Broken Window Theory).

تئوری پنجره شکسته محصول فکری دو جرم شناس آمریکائی (Criminologist) بود به اسامی جمس ویلسون (James Wilson) و جورج کلینگ (George Kelling). این دو استدلال می کردند که جرم نتیجه یک نابسامانی است. اگر پنجره ای شکسته باشد و مرمت نشود آنکس که تمایل به شکستن قانون و هنجارهای اجتماعی را دارد با مشاهده بی تفاوتی جامعه به این امر دست به شکستن شیشه دیگری می زند. دیری نمی پاید که شیشه های بیشتری شکسته می شود و این احساس آنارشی و هرج و مرج از خیابان به خیابان و از محله ای به محله دیگر می رود و با خود سیگنالی را به همراه دارد از این قرار که هر کاری را که بخواهید مجازید انجام دهید بدون آنکه کسی مزاحم شما شود.

در میان تمامی مصائب اجتماعی که گریبان نیویورک را گرفته بود ویلسون و کلینگ دست روی باج خواهی های کوچک در ایستگاههای مترو، نقاشی های گرفیتی و نیز فرار از پرداخت پول بلیط گذاشتند. آنها استدلال می کردند که این جرائم کوچک، علامت و پیامی را به جامعه می دهد که ارتکاب جرم آزاد است هر چند که فی نفسه خود این جرائم کوچک اند.

این است تئوری اپیدمی جرم که بناگاه نظرات را به خود جلب کرد. حالا وقت آن بود که این تئوری در مرحله عمل به آزمایش گذاشته شود.

دیوید گان (David Gunn) به مدیریت سیستم مترو گمارده شد و پروژه چند میلیارد دلاری تغییر و بهبود سیستم متروی نیویورک آغاز گردید. برنامه ریزان به وی توصیه کردند که خود را درگیر مسائل جزئی مانند گرفیتی نکند و در عوض به تصحیح سیستمی بپردازد که بکلی در حال از هم پاشیدن بود. اما پاسخ گان عجیب بود. گرفیتی است که سمبل از هم پاشیده شدن سیستم است باید جلوی آنرا به هر بهائی گرفت. او معتقد بود بدون برنده شدن در جنگ با گرفیتی تمام تغییرات فیزیکی که شما انجام می دهید محکوم به نابودی است. قطار جدیدی می گذارید اما بیش از یکروز نمی پاید که رنگ و نقاشی و خط های عجیب بر روی آن نمایان می شود و سپس نوبت به صندلی ها و داخل واگن ها می رسد.

گان در قلب محله خطرناک هارلم یک کارگاه بزرگ تعمیر و نقاشی واگن بر پا کرد. واگن هائی که روی آنها گرفیتی کشیده می شد بلافاصله به آنجا منتقل می شدند. به دستور او تعمیرکاران سه روز صبر می کردند تا بر و بچه های محله خوب واگن را کثیف کنند و هر کاری دلشان می خواهد از نقاشی و غیره بکنند بعد دستور می داد شبانه واگن را رنگ بزنند و صبح زود روی خط قرار دهند. باین ترتیب زحمت سه روز رفقا به هدر رفته بود.

در حالیکه گان در بخش ترانزیت نیویورک همه چیز را زیر نظر گرفته ویلیام برتون (William Bratton) به سمت ریاست پلیس متروی نیویورک برگزیده شد. برتون نیز از طرفداران تئوری "پنجره شکسته" بود و به آن ایمانی راسخ داشت. در این زمان ١٧٠٫٠٠٠ نفر در روز به نحوی از پرداخت پول بلیط می گریختند. از روی ماشین های دریافت ژتون می پریدند و یا از لای پره های دروازه های اتوماتیک خود را به زور بداخل می کشانیدند. در حالیکه کلی جرائم و مشکلات دیگر در داخل و اطراف ایستگاههای مترو در جریان بود برتون به مقابله مسئله کوچک و جزئی پرداخت بهاء بلیط و جلوگیری از فرار مردم از این مسئله کم بها پرداخت.

در بدترین ایستگاهها تعداد مامورانش را چند برابر کرد. به محض اینکه تخلفی مشاهده می شد فرد را دستگیر می کردند و به سالن ورودی می آوردند و در همانجا در حالیکه همه آنها را با زنجیر به هم بسته بودند سرپا و در مقابل موج مسافران نگاه می داشتند. هدف برتون ارسال یک پیام به جامعه بود که پلیس در این مبارزه جدی و مصمم است. اداره پلیس را به ایستگاههای مترو منتقل کرد. ماشین های سیار پلیس در ایستگاهها گذاشت. همانجا انگشت نگاری انجام می شد و سوابق شخص بیرون کشیده می شد. از هر ٢٠ نفر یک نفر اسلحه غیر مجاز با خود حمل می کرد که پرونده خود را سنگین تر می کرد. هر بازداشت ممکن بود به کشف چاقو و اسلحه و بعضا قاتلی فراری منجر شود.

مجرمین بزرگ بسرعت دریافتند که با این جرم کوچک ممکن است خود را به دردسر بزرگتری بیاندازند. اسلحه ها در خانه گذاشته شد و افراد شرّ نیز دست و پای خود را در ایستگاههای مترو جمع کردند. کمترین خطائی دردسر بزرگی می توانست در پی داشته باشد.

پس از چندی نوبت جرائم کوچک خیابانی رسید. درخواست پول سر چهارراه ها وقتی که ماشین ها متوقف می شدند، مستی، ادرار کردن در خیابان و جرائمی از این قبیل که بسیار پیش پا افتاده به نظر می رسیدند موجب دردسر فرد می شد. تز جولیانی و برتون با استفاده از "پنجره شکسته" این بود که بی توجهی به جرائم کوچک پیامی است به جنایتکاران و مجرمین بزرگتری که جامعه از هم گسیخته است و بالعکس مقابله با این جرائم کوچک به این معنی بود که اگر پلیس تحمل این حرکات را نداشته باشد پس طبیعتا با جرائم بزرگتر برخورد شدیدتر و جدی تری خواهد داشت.

قلب این نظریه اینجاست که این تغییرات لازم نیست بنیادی و اساسی باشند بلکه تغییراتی کوچک چون از بین بردن گرفیتی و یا جلوگیری از تقلب در خرید بلیط قطار می تواند تحولی سریع و ناگهانی و اپیدمیک را در جامعه بوجود آورده بناگاه جرائم بزرگ را نیز بطور باور نکردنی کاهش دهد. این تفکر در زمان خود پدیده ای رادیکال و غیر واقعی محسوب می شود. اما سیر تحولات، درستی نظریه ویلسون و کلینگ را به اثبات رساند.




دریافت پاورپوینت کلاس اموزشی اتاق فکر و تفکر

تعدادی از  علاقه مندان در کلاسها و همایشها  درخواست داشتند که فایل  آموزش تفکرو اتاق فکر  را دریافت کنند. لذا  آنها را برر وی سایت برای علاقمندان می گذارم  و هر بار فایلهای جدید تری درباره کلاسهای طراحی شده درباره تفکر نیز  به آن اضافه خواهد شد .


1- کلیک کنید  برا ی دریافت پاورپوینت فرمت pptx


 2- کلیک کنید برا ی دریافت  پاورپونت فرمت pdf




فکر نکنید

برای درک فکرکردن به برخی افراد بایستی گفت فکر نکنید. زیرادر ان لحظه است که تازه متوجه می شوند بین فکرکردن و فکر نکردن انها تفاوتی وجود ندارد .

 اگر به مدیران دولتی یک سازمان گفتید فکر نکنند با زمانی که گفتید فکر کنند تفاوتی  مشاهده شد مطمئن باشید انها تفکر را فهمید اند.
 به نظر من بایستی تلاش کرد تا منتهای بی فکری  حرکت کرد تا فکر کردن را فهمید. مثلا من به یکی از  دبیران اتاق فکر که خودش می خواهددیگران را بافکر کند  هرچقدر می گویم یک نقشه حرکتی بکش  باز بیخیال است. اصلا  خودش اهل  فکر نیست اما می خواهددیگران را  با فکر کند که چنین چیزی امکان پذیر نیست.
 یکی از مشکلات اتاقهای فکر ایران این است که افرادی که خودشان بی فکر هستند می خواهند به دیگران اندیشه یاد دهند. من از امروز  از اتاق فکرهای کشور می خواهم که دیگر فکر نکنند چون هرچقدر خواستم انها فکر کنند کاری انجام نمی دهند شاید بااین شعار که اتاق فکرها سعی کنند بی فکری را تبلیغ کنند  به سمت فکر حرکت کنند.




سه موضوع مهمی که درباره تفکر بایددانست

سه خلط مطلب درباره تفکر وجود  دارد  که عبارتنداز:


1- احساس تفکر: برخی افراد احساس  تفکر دارند. چنین افرادی هم میتوانند فکر کنند و هم نکنند. یعین امکان دارد حس تفکر شما واقعی باشد با حس تفکر شما توهم باشد هر دوم یتواند باعث ایجاد احساس  تفکر شود.

2- تفکر کردن:  این برا یزمانی است که شما واقعا د رحال فکر کدن هستید و به عنوان یک مهارت به تفکر نگاه می کنید.

3-متفکر بودن:  کسی متفکر است که  درهویت او و د ر درون خودش، خود را متفکر خطاب می نماید. کسی که متفکر است دارای هویتی متفکر است.

کارااتاق فکر در  حالت آرمانی رسیدن به متفکر است. و درک سه وضعیت بالاست. این تاثیری است که  اتاق فکر بر فرد خواهد  داشت.




آموزش تفکر از طریق داستان / مقدمه کتاب قوز فکری

استاد در بین کلاس داستانی را تعریف کرد .

روزی خانمی در حال بازی  بسکتبال بود که توپش تو جنگل افتاد. او دنبال توپ رفت و دید که یک سنجاب در تله گیر کرده است.

سنجاب به او گفت: اگر مرا از این تله آزاد کنی سه آرزوی تو را برآورده می کنم .
زن سنجاب را آزاد کرد و سنجاب گفت : “متشکرم” ولی من یادم رفت بگویم شرایطی برای آرزوهایت هست؛ هر آرزویی داشته باشی شوهرت 10 برابر آن را می گیرد.   

زن گفت: اشکال ندارد                                          !
زن برای اولین آرزویش می خواست که زیباترین زن دنیا شود !

سنجاب اخطار داد که شما متوجه هستید با این آرزو شوهر شما نیز جذابترین مرد دنیا  می شود و تمام زنان به او جذب خواهندشد ؟    

زن جواب داد : اشکالی ندارد من زیباترین زن جهان خواهم شد و او فقط به من نگاه می کند !  

بنابراین اجی مجی ……. و او زیباترین زن جهان شد !

برای آرزوی دوم خود، زن می خواست که ثروتمندترین زن جهان باشد

سنجاب گفت :

این طوری شوهرت ثروتمندترین مرد جهان خواهد شد و او 10 برابر از تو ثروتمندتر         می شود.

زن گفت اشکالی ندارد ! چون هرچه من دارم مال اوست و هرچه او دارد مال من است
بنابراین اجی مجی ……. و او ثروتمندترین زن جهان شد              !
سپس سنجاب از آرزوی سوم زن سوال کرد و او جواب داد                :
من دوست دارم که یک سکته قلبی خفیف بگیرم و شوهرم             …!!!   
در این هنگام یکی از دانشجویان سرکلاس که خانم بود گفت:زنان زرنگ هستند بنابراین با آنها در نیافتید !

مردهای جلسه شروع به غر غر کردند.

استاد گفت:قابل توجه خانمهاهمین جا توقف کنید و همچنان حس خوبی داشته باشید. تا...........

استاد ادامه داد : شما زود قضاوت کردید!

قابل توجه آقایانمرد سکته قلبی، 10 برابر خفیف تر از زن کرد !چون زن در درخواست خود «سکته خفیف» درخواست کرده بود.

یکی از دانشجویان دستش را بلند کرد و گفت: نتیجه داستان را بگویم: 

«این داستان این موضوع را می رساند  که زن ها هیچ وقت حرف آدم را گوش      نمی دهند» و استاد ادامه داد : مردها هم همینطور.

استاد : ادامه داد شما فکر کردید و اندیشه داشتید ولی چون روش فکری شما صحیح نبود به نتایج نادرست رسیدید و مغز شما خطا کرد.

بسیاری از افرادی که  این داستان را می خوانند از جمله شما خواننده عزیز، در بین داستان چندین بار هم رای  شخصیت­های داستان شده همان اشتباه ها را مرتکب         می شوید. چرا چنین خطاههای فکری در شما رخ می دهد؟ اشکال کار کجاست؟

جالب این که بدانید در زندگی انسانها پر از این خطاها و اشتباهات است که هر روز تکرار می­شود. درست گوش نکردنها، زود قضاوت کردنها،  سریع نگاه کردنها، مثل بقیه فکر کردنها، داشتن نگرشهای اشتباه و دریک کلام «روشمند و قاعده مند فکر نکردنها» و  بدتر از آن عادت داشتن به چنین «روش تفکری»که نام آن را «قوز فکری» نهاده­ام،  کل موضوعی است  که من در این کتاب می خواهم با شما درباره آن صحبت کنم. در مفهوم «قوز فکری» نوعی عادت به «روش نادرست در فکرکردن» وجود دارد.





بی فکری در جهان سوم

 بزرگ ترین بیماری جهان سومی ها  بی فکری آنهاست. مشکل ما فن آوری  مدیریت دانشگاه  و غیره نیست مشکل ما  بی فکری است ما نمی توانیم فکرکنیم و فکر ما ناقص و کوتاه است.

 در جهان سوم اموزش و پرورش خود نهادی بی فکر کننده است  دانشگاه ادمهای بی فکری بیرون میدهد که  به خوبی وظایف کارمندی خود ر انجام میدهند.عدم تولید در جهان سوم  قبل از هرچیز عدم تولیدات فکر ی است.

جهان سومی  دم دمی مزاج است در یک لحظه تصمیم  می گیرد و خیلی اوقات چون کودکان  گرد هر موضوعی برای چند لحظ می گردد و سپس ان را رها می سازد.
 جالب تر ین که جهان سومی حتی قدرت یادگیری ندارد .


«چه باید کرد ؟ » همان سوال همیشگی که جهان سومی ها قرنهاست به دنبال پاسخ آن هستند اما خودش پاسخ است به بی فکرهای جهان سومی ها .







  • تعداد صفحات :5
  • 1  
  • 2  
  • 3  
  • 4  
  • 5